تبليغاتX
دانشجويان سمپادي چمران...
هيپ هيپ...؟؟

هورااااااااا......

هيپ هيپ...؟؟؟

هوراااااااااااااا......

هيپ هيپ...؟؟؟؟

هوراااااااااااااااااااااا.....

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388ساعت 1:41  توسط پيمان  | 

اتفاق ديروز توي اجلاس ضد تبعيض نژادي در ژنو، آيينه ي تمام نماي ديپلماسي خارجي ايران در دولت نهم. واقعا دلم براي احمدي نژاد سوخت...

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت 22:59  توسط پيمان  | 

جو سالن آمفي تاتر دانشكده علوم در ساعت 9.30 شديدا احساساتي بود ، مثل جو سخنراني هاي خاتمي در دانشگاه ه تهران . با كوچكترين بهانه اي يكدفعه صداي دست زدن بچه ها سالن رو پر ميكرد.اولش كه وارد شديم دانشجو ها در سالن يكصدا مشغول خوندن يار دبستاني من بودند و بعد هم اي ايران و بعد هم شعار هايي در حمايت از موسوي و بعضا خاتمي. دست زدن ها اكثرا به جا بود ولي خيلي وقت ها هم همينجوري تا يه جمله ي احساساتي گفته ميشد همه دست ميزدن. و جالب اينجا بود كه بعضي از اعضاي انجمن اسلامي از اين موضوع سو استفاده مي كردن و وقتي پشت تريبون ميومدن و از مهندس موسوي سوال ميپرسيدن، با لحني صحبت ميكردن كه بچه ها رو به دست زدن تحريك كنه. البته خوب اين جو طبيعيه ، اولا كه ما همه ايراني و احساساتي هستيم، دوما جوون و احساساتي هستيم، سوما دانشجو و جوگير هستيم، چهارما چمراني و بدون تجربه ي سياسي هستيم.

موضوع ديگري كه بسيار آزار دهنده و شرم آور بود اين بود كه هر موقع كه سوالي در مورد حقوق زنان از ميرحسين موسوي پرسيده ميشد فقط دخترا دست ميزدن و پسر ها اكثرا ساكت بودن! من نميفهمم ، يعني پسر ها دوست ندارن نصف اعضاي جامعه شون به حقوق انساني خودشون برسن؟ آيا دوست ندارن زن ها در خانواده از حمايت قانوني كافي برخوردار باشن؟ يعني ما پسر ها موافق خشونت عليه زنان هستيم؟ يعني ما با نيروهاي امنيتي كه زنان تظاهرات كننده در روز 8 مارس رو ضرب و شتم كردن هم مراميم؟ واقعا وجدان و انسانيتمون كجا رفته؟ شايد پسر ها فكر ميكنن قراره چيزي ازشون گرفته بشه و به دختر ها داده بشه ، كه حتي اگر هم اينجور باشه من يكي كه راضي هستم ، چون اصلا خوشم نمياد تمام عمرم رو با خوردن حق انساني يه عده ديگه بگذرونم. مثلا حق يك دختر رو بخورم و بيام دانشگاه! چرا وقتي از حقوق كارگران حرف زده شد همه دست زدن؟ مگه ما كارگريم؟ اگر نيستيم پس به خاطر انسان بودنمون از اونها حمايت ميكنيم ، اميدوارم به زودي اين جو (كه فكر ميكنم توي چمران بد تر از مثلا داشگها هاي تهرانه) رفع بشه...

نكته ي ديگه اينكه من يكي كه شخصا اونقدر كه انتظار داشتم به شناخت خوبي از مهندس موسوي نرسيدم. گرچه بعضي مواضعش تا حدودي روشن شد برام ، اما خيلي از حرف هاش شعار هايي شبيه به شعار هاي احمدي نژاد بود. حرف هاي قشنگي كه هر كسي ميتونه بزنه. وقتي صحبت از گشت هاي ارشاد شد گفت كه من همونطور كه گفتم اين گشت ها رو قبول ندارم ، چون دليلي نداره وقتي مثلا يك پدر با دخترش داره قدم ميزنه... هيو همه تشويق كردن! اما من نفهميدم دقيقا چي شد! خوب الان هم هيچ گشت ارشادي به يك پدر و دختر گير نميده ، مهم اينه كه كسي به دختر و پسر هايي كه با هم راه ميرن گير نده! خلاصه ديگه اينطوري شد! ولي خوب باز هم بعضي از سياست هاي آينده اش رو تشريح كرد كه نكته ي مثبتي بود مثل مشخص كردن معني اصلاحطلبِ اصولگرا ، سياست هاي مديريتي ، موضع نسبت به نظارت استصوابي شوراي نگهبان و... و اتفاقا ديشب صداي آمريكا به حرف هاش توي دانشگاه چمران اشاره كرد!

مطلب داره طولاني ميشه ولي به هر حال نكاتي هست كه بايد گفته بشه، در مورد حركت هاي بسيجي ها ، خوب اون ها هم به عنوان يه جريان مخالف حق داشتن صحبت كنن ولي نميدونم چرا بچه ها اينقدر باهاشون بد برخورد كردن كه نهايتا به درگيري فيزيكي هم منجر شد. از يه طرف رييس انجمن اسلامي توي سخنرانيش گفت من حاضرم جونم رو بدم كه مخالفم حرفش رو بزنه اما تا بسيجي ها خواستن حرف بزنن دانشجو ها هوشون كردن و حتي پلاكاردشون رو هم گرفتن و پاره كردن. واقعا من يكي كه خجالت كشيدم ، از يه طرف ادعاي دموكراسي خواهي و آزادي بيان و ... از طرف ديگه برخورد هاي خشونت آميز با مخالف ها... واقعا زشت بود...

آخرش هم كه بچه ها بهانه به دست بسيجي ها دادن كه جو رو خراب كنن و درگيري ايجاد بشه و هنوز جاي پاسخگويي به چند سوال مونده بود كه مهندس موسوي مجبور به ترك سالن شد و بچه ها تا يك ربع بعد از رفتنش يار دبستاني من خوندن و شعار دادن و نهايتا با درخواست نيرو هاي حراست دانشگاه سالن رو ترك كردن.

عكس ها و خبر هاي ديگه رو ميتونيد اينجا و اينجا و اينجا و اينجا ببينيد

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388ساعت 20:20  توسط پيمان  | 

همانا بدانيد و آگاه باشيد كه هركس فردا كلاس 10-12 ِشو بره به عقاب شديدي گرفتار مي شود! حتي اگه نمي خوايد بيايد سخنراني ميرحسين موسوي ، سر كلاس نريد لطفا. خيلي نا مرديه!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388ساعت 20:22  توسط پيمان  | 

بچه ها با داش جواد آشنا بشين. اين مَركَب با مرامي كه در وسط عكس مشاهده ميكنيد داش جواده . از وقتي كه بابام اون پژوي بچه سوسول تيتيش ماماني رو خريده اين آقا جواد يه كم استراحت ميكنه، خلاصه من ديدم توي خونه حوصله اش سر ميره ، گفتم بيارمش دانشگاه كه يه كم دلش واشه. اين داش جواد ما خيلي با مرامه ، يه كم زود رنجه، يه كم زيادي غيرتيه ، ضبطش حنجره ي راننده و مسافراشه. موتور و گيربكسش از تمام ماشين هاي پاركينگ مهندسي رديف تره. خوراكش بكس و بات و تيك آف (take off) كردن و ترمز ميخ گرفتنه! سر پيچ ها يه حالي به مسافراش ميده و نمي دونم چرا توي دانشگاه از هرجا رد ميشه همه نگاش مي كنن! خلاصه سعي كنيد باهاش مهربون باشيد تا مرامش رو ببينيد....

عكس اول : جواد و بكس چمپادكيدز

عكس دوم : جواد و بكس بزك نيوز (منهاي نفر سمت راست)

عكسها در ادامه ي مطلب...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم فروردین 1388ساعت 2:7  توسط پيمان  | 

من واقعا شرمنده هستم كه از روي پرده ي سينما عكس گرفتم! حالا بيخيالش ، سوال مهم اينجاست:

كلمه اي كه در بيت آخر اين شعر جا افتاده يعني چي ميتونه باشه؟؟؟؟ (البته شايد كلمه اي لازم نباشه!!)

ميدونم كه هرچي سعي ميكنيد نميتونيد حدس بزنيد ولي اشكال نداره ، در ادامه مطلب خواهيد فهميد...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم فروردین 1388ساعت 1:36  توسط پيمان  | 

با عرض سلام و تبریک سال نو به تمام ورودی های 87

این اولین مطلب من تو این وبلاگه و میخوام نامه احمدی نژاد به اوباما رو که یه تبریک سال نو جالب به تمام ایرانی ها گفت رو بذارم.

نامه به اوباما .....

جناب آقاي رييس جمهور دامت باراكاته
بعد از تبريكات و عرض ارادت و مرگ بر امريكا
اگر چنانچه جنابعالي هم قصد حمله داشته باشيد ؛ ما به همكاري با اين شرايط حاضريم و دعوت ميكنيم : 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه دوم فروردین 1388ساعت 14:44  توسط مهرزاد  | 

آقا ما تو دوران دبيرستان يه وبلاگي داشتيم به اسم سمپادكيدز دات كام... يادش به خير، خيلي تركوند بوديم!  بازديد كننده داشتيم از شرق دور تا غرب جهانخوار! از فيليپين تا آلاسكا ، از دبي تا سيبري... خلاصه خيلي معروف شده بوديم. حتي كارت ويزيت هم واسه خودمون چاپ كرده بوديم!!  حالا كه اومديم چمران ( ماشالله دسته جمعي هم اومديم چمران!) گفتيم دوباره احياش كنيم. البته از نويسنده هاي اصليش فقط من توي چمرانم، حامد كه الان مهندسي شيمي شريف مي خونه ، محمد متالورژي تهران ميخونه ، من هم كه مكانيك چمران... حالا من و چند تا ديگه از بچه ها ي سابق سمپاد اومديم ميخوايم اينجا بنويسيم.به احتمال زياد چند تا از خانوماي سابقا سمپادي هم مارو همراهي ميكنن. البته اسم سمپاد فقط براي اينه كه وجه اشتراكي باشه براي گرد هم اومدن اين نويسنده ها، وگرنه چمپادكيدز متعلق به همه ي بچه هاي مهندسي چمرانه...

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم فروردین 1388ساعت 1:28  توسط پيمان  | 

ما دانشجويان سمپادي چمرانيم! فعلا همين! عيدتون هم مبارك...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387ساعت 0:15  توسط پيمان  |